غزل شمارهٔ ۱۶۸ حافظ

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم
پیام داد که خواهم نشست با رندان
رواست در بر اگر می‌تپد کبوتر دل
بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل
به کوی عشق منه بی‌دلیل راه قدم
فغان که در طلب گنج نامه مقصود
دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور
هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد
بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد
که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد
بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد
در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد


غزل شمارهٔ ۱۶۰ حافظ

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
روا مدار خدایا که در حریم وصال
همای گو مفکن سایه شرف هرگز
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
هوای کوی تو از سر نمی‌رود آری
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد
در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
غریب را دل سرگشته با وطن باشد
چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد


غزل شمارهٔ ۱۵۱ حافظ

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد
به کوی می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرند
رقیبم سرزنش‌ها کرد کز این باب رخ برتاب
شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است
چه آسان می‌نمود اول غم دریا به بوی سود
تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی
چو حافظ در قناعت کوش و از دنیی دون بگذر
به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی‌ارزد
زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمی‌ارزد
چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی‌ارزد
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی‌ارزد
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی‌ارزد
که شادی جهان گیری غم لشکر نمی‌ارزد
که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی‌ارزد


غزل شمارهٔ ۱۴۹ حافظ

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیرد
خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو
بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین
صراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند
من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی
از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش
سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز
نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است
میان گریه می‌خندم که چون شمع اندر این مجلس
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است
من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار
خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت
بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم
ز هر در می‌دهم پندش ولیکن در نمی‌گیرد
که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی‌گیرد
که فکری در درون ما از این بهتر نمی‌گیرد
عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی‌گیرد
که پیر می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرد
که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی‌گیرد
برو کاین وعظ بی‌معنی مرا در سر نمی‌گیرد
دلش بس تنگ می‌بینم مگر ساغر نمی‌گیرد
زبان آتشینم هست لیکن در نمی‌گیرد
که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد
چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی‌گیرد
اگر می‌گیرد این آتش زمانی ور نمی‌گیرد
دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد
که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی‌گیرد


غزل شمارهٔ ۱۴۴ حافظ

به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد
مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر
گل مراد تو آن گه نقاب بگشاید
گدایی در میخانه طرفه اکسیریست
به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی
تو کز سرای طبیعت نمی‌روی بیرون
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی
بیا که چاره ذوق حضور و نظم امور
ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی
دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی
گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ
که خاک میکده کحل بصر توانی کرد
بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد
که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد
گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد
که سودها کنی ار این سفر توانی کرد
کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
به فیض بخشی اهل نظر توانی کرد
طمع مدار که کار دگر توانی کرد
چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد
به شاهراه حقیقت گذر توانی کرد


غزل شمارهٔ ۱۳۵ حافظ

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
به هرزه بی می و معشوق عمر می‌گذرد
هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن
به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت
صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل
نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ
نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد
بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد
که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد
بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد
فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد
طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد


غزل شمارهٔ ۱۳۰ حافظ

سحر بلبل حکایت با صبا کرد
از آن رنگ رخم خون در دل افتاد
غلام همت آن نازنینم
من از بیگانگان دیگر ننالم
گر از سلطان طمع کردم خطا بود
خوشش باد آن نسیم صبحگاهی
نقاب گل کشید و زلف سنبل
به هر سو بلبل عاشق در افغان
بشارت بر به کوی می فروشان
وفا از خواجگان شهر با من
که عشق روی گل با ما چه‌ها کرد
و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد
که کار خیر بی روی و ریا کرد
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
که درد شب نشینان را دوا کرد
گره بند قبای غنچه وا کرد
تنعم از میان باد صبا کرد
که حافظ توبه از زهد ریا کرد
کمال دولت و دین بوالوفا کرد


غزل شمارهٔ ۱۱۴ حافظ

همای اوج سعادت به دام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
شبی که ماه مراد از افق شود طالع
به بارگاه تو چون باد را نباشد بار
چو جان فدای لبش شد خیال می‌بستم
خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
بود که پرتو نوری به بام ما افتد
کی اتفاق مجال سلام ما افتد
که قطره‌ای ز زلالش به کام ما افتد
کز این شکار فراوان به دام ما افتد
بود که قرعه دولت به نام ما افتد
نسیم گلشن جان در مشام ما افتد


غزل شمارهٔ ۱۱۰ حافظ

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر
دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم
از رهگذر خاک سر کوی شما بود
مژگان تو تا تیغ جهان گیر برآورد
بس تجربه کردیم در این دیر مکافات
گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد
حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود
وان راز که در دل بنهفتم به درافتاد
ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد
چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد
هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد
بس کشته دل زنده که بر یک دگر افتاد
با دردکشان هر که درافتاد برافتاد
با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد
بس طرفه حریفیست کش اکنون به سر افتاد


غزل شمارهٔ ۹۵ حافظ

مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت
پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن
سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم
تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی
و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی
من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی‌حاصل
زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی
خرابم می‌کند هر دم فریب چشم جادویت
که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت
که جان را نسخه‌ای باشد ز لوح خال هندویت
صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت
برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت
نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت