غزل شمارهٔ ۲۴ حافظ

مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
می بده تا دهمت آگهی از سر قضا
کمر کوه کم است از کمر مور این جا
بجز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد
جان فدای دهنش باد که در باغ نظر
حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد
که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست
چارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست
که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست
ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست
زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست
چمن آرای جهان خوشتر از این غنچه نبست
یعنی از وصل تواش نیست بجز باد به دست


غزل شمارهٔ ۲۱ حافظ

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت
پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت
حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
پیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست
به هواداری آن عارض و قامت برخاست
به تماشای تو آشوب قیامت برخاست
سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست
کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست


غزل شمارهٔ ۱۶ حافظ

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد
شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمن
به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم
بنفشه طره مفتول خود گره می‌زد
ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم
من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش
کنون به آب می لعل خرقه می‌شویم
مگر گشایش حافظ در این خرابی بود
جهان به کام من اکنون شود که دور زمان
به قصد جان من زار ناتوان انداخت
زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت
چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت
صبا حکایت زلف تو در میان انداخت
سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت
هوای مغبچگانم در این و آن انداخت
نصیبه ازل از خود نمی‌توان انداخت
که بخشش ازلش در می مغان انداخت
مرا به بندگی خواجه جهان انداخت


غزل شمارهٔ ۱۵ حافظ

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد
راه دل عشاق زد آن چشم خماری
تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
دور است سر آب از این بادیه هش دار
تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل
ای قصر دل افروز که منزلگه انسی
حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد
و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت
کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت
اندیشه آمرزش و پروای ثوابت
پیداست از این شیوه که مست است شرابت
تا باز چه اندیشه کند رای صوابت
پیداست نگارا که بلند است جنابت
تا غول بیابان نفریبد به سرابت
باری به غلط صرف شد ایام شبابت
یا رب مکناد آفت ایام خرابت
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت


غزل شمارهٔ ۱۲ حافظ

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت
بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر
با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته‌ای
عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم
دل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنید
کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری
ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو
گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست
ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی
می‌کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو
آب روی خوبی از چاه زنخدان شما
بازگردد یا برآید چیست فرمان شما
به که نفروشند مستوری به مستان شما
زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما
بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما
گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما
زینهار ای دوستان جان من و جان شما
خاطر مجموع ما زلف پریشان شما
کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما
کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما
بنده شاه شماییم و ثناخوان شما
تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما
روزی ما باد لعل شکرافشان شما


غزل شمارهٔ ۱۱ حافظ

ساقی به نور باده برافروز جام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان
ای باد اگر به گلشن احباب بگذری
گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری
مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است
ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست
حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان
دریای اخضر فلک و کشتی هلال
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما
زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما
خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما
زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما
نان حلال شیخ ز آب حرام ما
باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
هستند غرق نعمت حاجی قوام ما


غزل شمارهٔ ۷ حافظ

صوفی بیا که آینه صافیست جام را
راز درون پرده ز رندان مست پرس
عنقا شکار کس نشود دام بازچین
در بزم دور یک دو قدح درکش و برو
ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش
در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند
ما را بر آستان تو بس حق خدمت است
حافظ مرید جام می است ای صبا برو
تا بنگری صفای می لعل فام را
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
کان جا همیشه باد به دست است دام را
یعنی طمع مدار وصال دوام را
پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را
آدم بهشت روضه دارالسلام را
ای خواجه بازبین به ترحم غلام را
وز بنده بندگی برسان شیخ جام را


غزل شمارهٔ ۵ حافظ

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
آیینه سکندر جام می است بنگر
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را
اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
ساقی بده بشارت رندان پارسا را
ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را


غزل شمارهٔ ۳ حافظ

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت
فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را