غزل شمارهٔ ۹۵ حافظ

مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت
پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن
سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم
تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی
و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی
من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی‌حاصل
زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی
خرابم می‌کند هر دم فریب چشم جادویت
که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت
که جان را نسخه‌ای باشد ز لوح خال هندویت
صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت
برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت
نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت


غزل شمارهٔ ۶۱ حافظ

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
به جان او که به شکرانه جان برافشانم
و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار
من گدا و تمنای وصل او هیهات
دل صنوبریم همچو بید لرزان است
اگر چه دوست به چیزی نمی‌خرد ما را
چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد
بیار نفحه‌ای از گیسوی معنبر دوست
اگر به سوی من آری پیامی از بر دوست
برای دیده بیاور غباری از در دوست
مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست
ز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست
به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
چو هست حافظ مسکین غلام و چاکر دوست


غزل شمارهٔ ۵۷ حافظ

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولی
روی خوب است و کمال هنر و دامن پاک
خال مشکین که بدان عارض گندمگون است
دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران
با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل
حافظ از معتقدان است گرامی دارش
چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست
او سلیمان زمان است که خاتم با اوست
لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست
سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست
چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست
کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست
زان که بخشایش بس روح مکرم با اوست


غزل شمارهٔ ۵۶ حافظ

دل سراپرده محبت اوست
من که سر درنیاورم به دو کون
تو و طوبی و ما و قامت یار
گر من آلوده دامنم چه عجب
من که باشم در آن حرم که صبا
بی خیالش مباد منظر چشم
هر گل نو که شد چمن آرای
دور مجنون گذشت و نوبت ماست
ملکت عاشقی و گنج طرب
من و دل گر فدا شدیم چه باک
فقر ظاهر مبین که حافظ را
دیده آیینه دار طلعت اوست
گردنم زیر بار منت اوست
فکر هر کس به قدر همت اوست
همه عالم گواه عصمت اوست
پرده دار حریم حرمت اوست
زان که این گوشه جای خلوت اوست
ز اثر رنگ و بوی صحبت اوست
هر کسی پنج روز نوبت اوست
هر چه دارم ز یمن همت اوست
غرض اندر میان سلامت اوست
سینه گنجینه محبت اوست


غزل شمارهٔ ۴۷ حافظ

به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
زمانه افسر رندی نداد جز به کسی
بر آستانه میخانه هر که یافت رهی
هر آن که راز دو عالم ز خط ساغر خواند
ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب
دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان
ز جور کوکب طالع سحرگهان چشمم
حدیث حافظ و ساغر که می‌زند پنهان
بلندمرتبه شاهی که نه رواق سپهر
دری دگر زدن اندیشه تبه دانست
که سرفرازی عالم در این کله دانست
ز فیض جام می اسرار خانقه دانست
رموز جام جم از نقش خاک ره دانست
که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست
چرا که شیوه آن ترک دل سیه دانست
چنان گریست که ناهید دید و مه دانست
چه جای محتسب و شحنه پادشه دانست
نمونه‌ای ز خم طاق بارگه دانست


غزل شمارهٔ ۴۳ حافظ

صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است
از صبا هر دم مشام جان ما خوش می‌شود
ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد
مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق
نیست در بازار عالم خوشدلی ور زان که هست
از زبان سوسن آزاده‌ام آمد به گوش
حافظا ترک جهان گفتن طریق خوشدلیست
وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوش است
آری آری طیب انفاس هواداران خوش است
ناله کن بلبل که گلبانگ دل افکاران خوش است
دوست را با ناله شب‌های بیداران خوش است
شیوه رندی و خوش باشی عیاران خوش است
کاندر این دیر کهن کار سبکباران خوش است
تا نپنداری که احوال جهان داران خوش است


غزل شمارهٔ ۴۰ حافظ

المنه لله که در میکده باز است
خم‌ها همه در جوش و خروشند ز مستی
از وی همه مستی و غرور است و تکبر
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم
شرح شکن زلف خم اندر خم جانان
بار دل مجنون و خم طره لیلی
بردوخته‌ام دیده چو باز از همه عالم
در کعبه کوی تو هر آن کس که بیاید
ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین
زان رو که مرا بر در او روی نیاز است
وان می که در آن جاست حقیقت نه مجاز است
وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است
با دوست بگوییم که او محرم راز است
کوته نتوان کرد که این قصه دراز است
رخساره محمود و کف پای ایاز است
تا دیده من بر رخ زیبای تو باز است
از قبله ابروی تو در عین نماز است
از شمع بپرسید که در سوز و گداز است


غزل شمارهٔ ۳۷ حافظ

بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب
که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین
تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر
نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر
غم جهان مخور و پند من مبر از یاد
رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل
حسد چه می‌بری ای سست نظم بر حافظ
بیار باده که بنیاد عمر بر بادست
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست
سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست
نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست
ندانمت که در این دامگه چه افتادست
که این حدیث ز پیر طریقتم یادست
که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست
که بر من و تو در اختیار نگشادست
که این عجوز عروس هزاردامادست
بنال بلبل بی دل که جای فریادست
قبول خاطر و لطف سخن خدادادست


غزل شمارهٔ ۳۵ حافظ

برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
میان او که خدا آفریده است از هیچ
به کام تا نرساند مرا لبش چون نای
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست
اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی
دلا منال ز بیداد و جور یار که یار
برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ
مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست
نصیحت همه عالم به گوش من بادست
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست
اساس هستی من زان خراب آبادست
تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست
کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست


غزل شمارهٔ ۲۰ حافظ

روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست
نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت
چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد
باده نوشی که در او روی و ریایی نبود
ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق
فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم
این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود
می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست
وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
این چه عیب است بدین بی‌خردی وین چه خطاست
بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست
آن که او عالم سر است بدین حال گواست
وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست
باده از خون رزان است نه از خون شماست
ور بود نیز چه شد مردم بی‌عیب کجاست