غزل شمارهٔ ۲۱۰ حافظ

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت
هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌داد
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
من سرگشته هم از اهل سلامت بودم
بگشا بند قبا تا بگشاید دل من
به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود
ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود
فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود
دام راهم شکن طره هندوی تو بود
که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود
کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود


غزل شمارهٔ ۲۰۹ حافظ

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها می‌کردم
یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد
سر ز حسرت به در میکده‌ها برکردم
نازنینتر ز قدت در چمن ناز نرست
تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع
آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو
ور نه هیچ از دل بی‌رحم تو تقصیر نبود
هیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود
که در او آه مرا قوت تاثیر نبود
چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود
خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود
حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود
جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود
که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود


غزل شمارهٔ ۱۶۴ حافظ

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
این تطاول که کشید از غم هجران بلبل
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر
ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد
از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد
قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد


غزل شمارهٔ ۱۶۲ حافظ

خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
زمان خوشدلی دریاب و در یاب
غنیمت دان و می خور در گلستان
ایا پرلعل کرده جام زرین
بیا ای شیخ و از خمخانه ما
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
ز من بنیوش و دل در شاهدی بند
شرابی بی خمارم بخش یا رب
من از جان بنده سلطان اویسم
به تاج عالم آرایش که خورشید
کسی گیرد خطا بر نظم حافظ
که در دستت بجز ساغر نباشد
که دایم در صدف گوهر نباشد
که گل تا هفته دیگر نباشد
ببخشا بر کسی کش زر نباشد
شرابی خور که در کوثر نباشد
که علم عشق در دفتر نباشد
که حسنش بسته زیور نباشد
که با وی هیچ درد سر نباشد
اگر چه یادش از چاکر نباشد
چنین زیبنده افسر نباشد
که هیچش لطف در گوهر نباشد


غزل شمارهٔ ۱۵۴ حافظ

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن
قد خمیده ما سهلت نماید اما
در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی
درویش را نباشد برگ سرای سلطان
اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند
گر دولت وصالت خواهد دری گشودن
عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است
شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست
حافظ به حق قرآن کز شید و زرق بازآی
شعری بخوان که با او رطل گران توان زد
گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد
بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد
جام می مغانه هم با مغان توان زد
ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد
عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
سرها بدین تخیل بر آستان توان زد
چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد
گر راه زن تو باشی صد کاروان توان زد
باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد


غزل شمارهٔ ۱۵۲ حافظ

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت
حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد


غزل شمارهٔ ۱۲۳ حافظ

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
عالم از ناله عشاق مبادا خالی
پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور
محترم دار دلم کاین مگس قندپرست
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال
اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند
ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق
نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست
خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند
نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد
که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد
خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد
تا هواخواه تو شد فر همایی دارد
پادشاهی که به همسایه گدایی دارد
درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد
هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد
شادی روی کسی خور که صفایی دارد
و از زبان تو تمنای دعایی دارد


غزل شمارهٔ ۱۰۸ حافظ

خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد
زلف خاتون ظفر شیفته پرچم توست
ای که انشا عطارد صفت شوکت توست
طیره جلوه طوبی قد چون سرو تو شد
نه به تنها حیوانات و نباتات و جماد
ساحت کون و مکان عرصه میدان تو باد
دیده فتح ابد عاشق جولان تو باد
عقل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد
غیرت خلد برین ساحت بستان تو باد
هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد


غزل شمارهٔ ۱۰۷ حافظ

حسن تو همیشه در فزون باد
اندر سر ما خیال عشقت
هر سرو که در چمن درآید
چشمی که نه فتنه تو باشد
چشم تو ز بهر دلربایی
هر جا که دلیست در غم تو
قد همه دلبران عالم
هر دل که ز عشق توست خالی
لعل تو که هست جان حافظ
رویت همه ساله لاله گون باد
هر روز که باد در فزون باد
در خدمت قامتت نگون باد
چون گوهر اشک غرق خون باد
در کردن سحر ذوفنون باد
بی صبر و قرار و بی سکون باد
پیش الف قدت چو نون باد
از حلقه وصل تو برون باد
دور از لب مردمان دون باد


غزل شمارهٔ ۱۰۴ حافظ

جمالت آفتاب هر نظر باد
همای زلف شاهین شهپرت را
کسی کو بسته زلفت نباشد
دلی کو عاشق رویت نباشد
بتا چون غمزه‌ات ناوک فشاند
چو لعل شکرینت بوسه بخشد
مرا از توست هر دم تازه عشقی
به جان مشتاق روی توست حافظ
ز خوبی روی خوبت خوبتر باد
دل شاهان عالم زیر پر باد
چو زلفت درهم و زیر و زبر باد
همیشه غرقه در خون جگر باد
دل مجروح من پیشش سپر باد
مذاق جان من ز او پرشکر باد
تو را هر ساعتی حسنی دگر باد
تو را در حال مشتاقان نظر باد