غزل شمارهٔ ۲۰۱ حافظ

شراب بی‌غش و ساقی خوش دو دام رهند
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه
جفا نه پیشه درویشیست و راهروی
مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم
به هوش باش که هنگام باد استغنا
مکن که کوکبه دلبری شکسته شود
غلام همت دردی کشان یک رنگم
قدم منه به خرابات جز به شرط ادب
جناب عشق بلند است همتی حافظ
که زیرکان جهان از کمندشان نرهند
هزار شکر که یاران شهر بی‌گنهند
بیار باده که این سالکان نه مرد رهند
شهان بی کمر و خسروان بی کلهند
هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند
چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند
نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند
که سالکان درش محرمان پادشهند
که عاشقان ره بی‌همتان به خود ندهند


غزل شمارهٔ ۱۹۸ حافظ

گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند
گفتم خراج مصر طلب می‌کند لبت
گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین
گفتم هوای میکده غم می‌برد ز دل
گفتم شراب و خرقه نه آیین مذهب است
گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود
گفتم که خواجه کی به سر حجله می‌رود
گفتم دعای دولت او ورد حافظ است
گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند
گفتا در این معامله کمتر زیان کنند
گفت این حکایتیست که با نکته دان کنند
گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند
گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند
گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند
گفتا به بوسه شکرینش جوان کنند
گفت آن زمان که مشتری و مه قران کنند
گفت این دعا ملایک هفت آسمان کنند


غزل شمارهٔ ۱۹۶ حافظ

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست
بی معرفت مباش که در من یزید عشق
حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
پیراهنی که آید از او بوی یوسفم
بگذر به کوی میکده تا زمره حضور
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان
حافظ دوام وصل میسر نمی‌شود
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
هر کس حکایتی به تصور چرا کنند
آن به که کار خود به عنایت رها کنند
اهل نظر معامله با آشنا کنند
تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند
صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
ترسم برادران غیورش قبا کنند
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
خیر نهان برای رضای خدا کنند
شاهان کم التفات به حال گدا کنند


غزل شمارهٔ ۱۸۴ حافظ

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
آسمان بار امانت نتوانست کشید
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
با من راه نشین باده مستانه زدند
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند


غزل شمارهٔ ۱۷۴ حافظ

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز
عارفی کو که کند فهم زبان سوسن
مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من
لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح
چشم من در ره این قافله راه بماند
گر چه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست
هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد
که سلیمان گل از باد هوا بازآمد
تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد
کان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد
داغ دل بود به امید دوا بازآمد
تا به گوش دلم آواز درا بازآمد
لطف او بین که به لطف از در ما بازآمد


غزل شمارهٔ ۱۷۰ حافظ

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
مغبچه‌ای می‌گذشت راه زن دین و دل
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت
نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد
باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
در پی آن آشنا از همه بیگانه شد
چهره خندان شمع آفت پروانه شد
قطره باران ما گوهر یک دانه شد
حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد


غزل شمارهٔ ۱۶۸ حافظ

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم
پیام داد که خواهم نشست با رندان
رواست در بر اگر می‌تپد کبوتر دل
بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل
به کوی عشق منه بی‌دلیل راه قدم
فغان که در طلب گنج نامه مقصود
دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور
هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد
بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد
که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد
بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد
در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد


غزل شمارهٔ ۱۶۷ حافظ

ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا
به صدر مصطبه‌ام می‌نشاند اکنون دوست
خیال آب خضر بست و جام اسکندر
طربسرای محبت کنون شود معمور
لب از ترشح می پاک کن برای خدا
کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود
چو زر عزیز وجود است نظم من آری
ز راه میکده یاران عنان بگردانید
دل رمیده ما را رفیق و مونس شد
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد
به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
که طاق ابروی یار منش مهندس شد
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد
قبول دولتیان کیمیای این مس شد
چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد


غزل شمارهٔ ۱۶۴ حافظ

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
این تطاول که کشید از غم هجران بلبل
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر
ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد
از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد
قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد


غزل شمارهٔ ۱۵۹ حافظ

نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد
صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
غم دنیی دنی چند خوری باده بخور
دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
ای بسا رخ که به خونابه منقش باشد
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
حیف باشد دل دانا که مشوش باشد
گر شرابش ز کف ساقی مه وش باشد