غزل شمارهٔ ۲۹۹ حافظ

اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک
برو به هر چه تو داری بخور دریغ مخور
به خاک پای تو ای سرو نازپرور من
چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پری
مهندس فلکی راه دیر شش جهتی
فریب دختر رز طرفه می‌زند ره عقل
به راه میکده حافظ خوش از جهان رفتی
از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک
که بی‌دریغ زند روزگار تیغ هلاک
که روز واقعه پا وامگیرم از سر خاک
به مذهب همه کفر طریقت است امساک
چنان ببست که ره نیست زیر دیر مغاک
مباد تا به قیامت خراب طارم تاک
دعای اهل دلت باد مونس دل پاک


غزل شمارهٔ ۲۸۳ حافظ

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
شد آن که اهل نظر بر کناره می‌رفتند
به صوت چنگ بگوییم آن حکایت‌ها
شراب خانگی ترس محتسب خورده
ز کوی میکده دوشش به دوش می‌بردند
دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات
محل نور تجلیست رای انور شاه
بجز ثنای جلالش مساز ورد ضمیر
رموز مصلحت ملک خسروان دانند
که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش
هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
که از نهفتن آن دیگ سینه می‌زد جوش
به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش
امام شهر که سجاده می‌کشید به دوش
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
چو قرب او طلبی در صفای نیت کوش
که هست گوش دلش محرم پیام سروش
گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش


غزل شمارهٔ ۲۸۲ حافظ

ببرد از من قرار و طاقت و هوش
نگاری چابکی شنگی کلهدار
ز تاب آتش سودای عشقش
چو پیراهن شوم آسوده خاطر
اگر پوسیده گردد استخوانم
دل و دینم دل و دینم ببرده‌ست
دوای تو دوای توست حافظ
بت سنگین دل سیمین بناگوش
ظریفی مه وشی ترکی قباپوش
به سان دیگ دایم می‌زنم جوش
گرش همچون قبا گیرم در آغوش
نگردد مهرت از جانم فراموش
بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش
لب نوشش لب نوشش لب نوش


غزل شمارهٔ ۲۷۶ حافظ

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام
نازها زان نرگس مستانه‌اش باید کشید
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش


غزل شمارهٔ ۲۷۵ حافظ

صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش
طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه
زهد گران که شاهد و ساقی نمی‌خرند
راهم شراب لعل زد ای میر عاشقان
یا رب به وقت گل گنه بنده عفو کن
ای آن که ره به مشرب مقصود برده‌ای
شکرانه را که چشم تو روی بتان ندید
ساقی چو شاه نوش کند باده صبوح
وین زهد خشک را به می خوشگوار بخش
تسبیح و طیلسان به می و میگسار بخش
در حلقه چمن به نسیم بهار بخش
خون مرا به چاه زنخدان یار بخش
وین ماجرا به سرو لب جویبار بخش
زین بحر قطره‌ای به من خاکسار بخش
ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش
گو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش


غزل شمارهٔ ۲۷۱ حافظ

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل
گفت‌وگوهاست در این راه که جان بگدازد
پارسایی و سلامت هوسم بود ولی
گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم
گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا
که چنان ز او شده‌ام بی سر و سامان که مپرس
که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس
زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس
دل و دین می‌برد از دست بدان سان که مپرس
هر کسی عربده‌ای این که مبین آن که مپرس
شیوه‌ای می‌کند آن نرگس فتان که مپرس
گفت آن می‌کشم اندر خم چوگان که مپرس
حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس


غزل شمارهٔ ۲۶۹ حافظ

دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش
وگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دل
به صدر مصطبه بنشین و ساغر می‌نوش
زیادتی مطلب کار بر خود آسان کن
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
هوای مسکن مؤلوف و عهد یار قدیم
به منت دگران خو مکن که در دو جهان
به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ
نسیم روضه شیراز پیک راهت بس
که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس
حریم درگه پیر مغان پناهت بس
که این قدر ز جهان کسب مال و جاهت بس
صراحی می لعل و بتی چو ماهت بس
تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس
ز ره روان سفرکرده عذرخواهت بس
رضای ایزد و انعام پادشاهت بس
دعای نیم شب و درس صبحگاهت بس


غزل شمارهٔ ۲۶۷ حافظ

ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلام
محمل جانان ببوس آن گه به زاری عرضه دار
من که قول ناصحان را خواندمی قول رباب
عشرت شبگیر کن می نوش کاندر راه عشق
عشقبازی کار بازی نیست ای دل سر بباز
دل به رغبت می‌سپارد جان به چشم مست یار
طوطیان در شکرستان کامرانی می‌کنند
نام حافظ گر برآید بر زبان کلک دوست
بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس
پرصدای ساربانان بینی و بانگ جرس
کز فراقت سوختم ای مهربان فریاد رس
گوشمالی دیدم از هجران که اینم پند بس
شب روان را آشنایی‌هاست با میر عسس
زان که گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس
گر چه هشیاران ندادند اختیار خود به کس
و از تحسر دست بر سر می‌زند مسکین مگس
از جناب حضرت شاهم بس است این ملتمس


غزل شمارهٔ ۲۶۳ حافظ

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی
ز کوی میکده برگشته‌ام ز راه خطا
بیار زان می گلرنگ مشک بو جامی
اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن
به نیم شب اگرت آفتاب می‌باید
مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند
ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلت
خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
که گفته‌اند نکویی کن و در آب انداز
مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز
شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز
نظر بر این دل سرگشته خراب انداز
ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز
مرا به میکده بر در خم شراب انداز
به سوی دیو محن ناوک شهاب انداز


غزل شمارهٔ ۲۵۹ حافظ

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی
ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل
طهارت ار نه به خون جگر کند عاشق
در این مقام مجازی بجز پیاله مگیر
به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی
فکند زمزمه عشق در حجاز و عراق
چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز
که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز
که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز
به قول مفتی عشقش درست نیست نماز
در این سراچه بازیچه غیر عشق مباز
که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز
نوای بانگ غزل‌های حافظ از شیراز