غزل شمارهٔ ۴۱۴ حافظ

گلبن عیش می‌دمد ساقی گلعذار کو
هر گل نو ز گلرخی یاد همی‌کند ولی
مجلس بزم عیش را غالیه مراد نیست
حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبا
شمع سحرگهی اگر لاف ز عارض تو زد
گفت مگر ز لعل من بوسه نداری آرزو
حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است
باد بهار می‌وزد باده خوشگوار کو
گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو
ای دم صبح خوش نفس نافه زلف یار کو
دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو
خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو
مردم از این هوس ولی قدرت و اختیار کو
از غم روزگار دون طبع سخن گزار کو


غزل شمارهٔ ۴۱۳ حافظ

خط عذار یار که بگرفت ماه از او
ابروی دوست گوشه محراب دولت است
ای جرعه نوش مجلس جم سینه پاک دار
کردار اهل صومعه‌ام کرد می پرست
سلطان غم هر آن چه تواند بگو بکن
ساقی چراغ می به ره آفتاب دار
آبی به روزنامه اعمال ما فشان
حافظ که ساز مطرب عشاق ساز کرد
آیا در این خیال که دارد گدای شهر
خوش حلقه‌ایست لیک به در نیست راه از او
آن جا بمال چهره و حاجت بخواه از او
کآیینه‌ایست جام جهان بین که آه از او
این دود بین که نامه من شد سیاه از او
من برده‌ام به باده فروشان پناه از او
گو برفروز مشعله صبحگاه از او
باشد توان سترد حروف گناه از او
خالی مباد عرصه این بزمگاه از او
روزی بود که یاد کند پادشاه از او


غزل شمارهٔ ۴۱۲ حافظ

مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی
هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش
رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم
روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریست
دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی
تو کافردل نمی‌بندی نقاب زلف و می‌ترسم
اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو
که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو
هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو
که بر طرف سمن زارش همی‌گردد چمان ابرو
که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو
که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو


غزل شمارهٔ ۴۱۱ حافظ

تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو
ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار
خرقه زهد و جام می گر چه نه درخور همند
شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر
شاه‌نشین چشم من تکیه گه خیال توست
خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسن
پرده غنچه می‌درد خنده دلگشای تو
کز سر صدق می‌کند شب همه شب دعای تو
قال و مقال عالمی می‌کشم از برای تو
گوشه تاج سلطنت می‌شکند گدای تو
این همه نقش می‌زنم از جهت رضای تو
کاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو
جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو
حافظ خوش کلام شد مرغ سخنسرای تو


غزل شمارهٔ ۴۱۰ حافظ

ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
آفتاب فتح را هر دم طلوعی می‌دهد
جلوه گاه طایر اقبال باشد هر کجا
از رسوم شرع و حکمت با هزاران اختلاف
آب حیوانش ز منقار بلاغت می‌چکد
گر چه خورشید فلک چشم و چراغ عالم است
آن چه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار
عرض حاجت در حریم حضرتت محتاج نیست
خسروا پیرانه سر حافظ جوانی می‌کند
زینت تاج و نگین از گوهر والای تو
از کلاه خسروی رخسار مه سیمای تو
سایه‌اندازد همای چتر گردون سای تو
نکته‌ای هرگز نشد فوت از دل دانای تو
طوطی خوش لهجه یعنی کلک شکرخای تو
روشنایی بخش چشم اوست خاک پای تو
جرعه‌ای بود از زلال جام جان افزای تو
راز کس مخفی نماند با فروغ رای تو
بر امید عفو جان بخش گنه فرسای تو


غزل شمارهٔ ۴۰۷ حافظ

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار
گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش
چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
گفت با این همه از سابقه نومید مشو
از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو
تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو
دور خوبی گذران است نصیحت بشنو
بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو
خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو
حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو


غزل شمارهٔ ۴۰۳ حافظ

شراب لعل کش و روی مه جبینان بین
به زیر دلق ملمع کمندها دارند
به خرمن دو جهان سر فرو نمی‌آرند
بهای نیم کرشمه هزار جان طلبند
حقوق صحبت ما را به باد داد و برفت
اسیر عشق شدن چاره خلاص من است
کدورت از دل حافظ ببرد صحبت دوست
خلاف مذهب آنان جمال اینان بین
درازدستی این کوته آستینان بین
دماغ و کبر گدایان و خوشه چینان بین
نیاز اهل دل و ناز نازنینان بین
وفای صحبت یاران و همنشینان بین
ضمیر عاقبت اندیش پیش بینان بین
صفای همت پاکان و پاکدینان بین


غزل شمارهٔ ۳۹۳ حافظ

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن
که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن


غزل شمارهٔ ۳۹۱ حافظ

خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
غم دل چند توان خورد که ایام نماند
مرغ کم حوصله را گو غم خود خور که بر او
باده خور غم مخور و پند مقلد منیوش
دست رنج تو همان به که شود صرف به کام
پیر میخانه همی‌خواند معمایی دوش
بردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل
تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن
گو نه دل باش و نه ایام چه خواهد بودن
رحم آن کس که نهد دام چه خواهد بودن
اعتبار سخن عام چه خواهد بودن
دانی آخر که به ناکام چه خواهد بودن
از خط جام که فرجام چه خواهد بودن
تا جزای من بدنام چه خواهد بودن


غزل شمارهٔ ۳۹۰ حافظ

افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
خوش به جای خویشتن بود این نشست خسروی
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت
تا ابد معمور باد این خانه کز خاک درش
شوکت پور پشنگ و تیغ عالمگیر او
خنگ چوگانی چرخت رام شد در زیر زین
جویبار ملک را آب روان شمشیر توست
بعد از این نشکفت اگر با نکهت خلق خوشت
گوشه گیران انتظار جلوه خوش می‌کنند
مشورت با عقل کردم گفت حافظ می بنوش
ای صبا بر ساقی بزم اتابک عرضه دار
مقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن
تا نشیند هر کسی اکنون به جای خویشتن
کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن
هر نفس با بوی رحمان می‌وزد باد یمن
در همه شهنامه‌ها شد داستان انجمن
شهسوارا چون به میدان آمدی گویی بزن
تو درخت عدل بنشان بیخ بدخواهان بکن
خیزد از صحرای ایذج نافه مشک ختن
برشکن طرف کلاه و برقع از رخ برفکن
ساقیا می ده به قول مستشار مؤتمن
تا از آن جام زرافشان جرعه‌ای بخشد به من