غزل شمارهٔ ۴۶۹ حافظ

انت روائح رند الحمی و زاد غرامی
پیام دوست شنیدن سعادت است و سلامت
بیا به شام غریبان و آب دیده من بین
اذا تغرد عن ذی الاراک طائر خیر
بسی نماند که روز فراق یار سر آید
خوشا دمی که درآیی و گویمت به سلامت
بعدت منک و قد صرت ذائبا کهلال
و ان دعیت بخلد و صرت ناقض عهد
امید هست که زودت به بخت نیک ببینم
چو سلک در خوشاب است شعر نغز تو حافظ
فدای خاک در دوست باد جان گرامی
من المبلغ عنی الی سعاد سلامی
به سان باده صافی در آبگینه شامی
فلا تفرد عن روضها انین حمامی
رایت من هضبات الحمی قباب خیام
قدمت خیر قدوم نزلت خیر مقام
اگر چه روی چو ماهت ندیده‌ام به تمامی
فما تطیب نفسی و ما استطاب منامی
تو شاد گشته به فرماندهی و من به غلامی
که گاه لطف سبق می‌برد ز نظم نظامی


غزل شمارهٔ ۴۶۴ حافظ

بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
در وهم می‌نگنجد کاندر تصور عقل
شد حظ عمر حاصل گر زان که با تو ما را
آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی
چون من خیال رویت جانا به خواب بینم
رحم آر بر دل من کز مهر روی خوبت
حافظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی
خوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی
آید به هیچ معنی زین خوبتر مثالی
هرگز به عمر روزی روزی شود وصالی
وان دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی
کز خواب می‌نبیند چشمم بجز خیالی
شد شخص ناتوانم باریک چون هلالی
زین بیشتر بباید بر هجرت احتمالی


غزل شمارهٔ ۴۶۲ حافظ

یا مبسما یحاکی درجا من اللالی
حالی خیال وصلت خوش می‌دهد فریبم
می ده که گر چه گشتم نامه سیاه عالم
ساقی بیار جامی و از خلوتم برون کش
از چار چیز مگذر گر عاقلی و زیرک
چون نیست نقش دوران در هیچ حال ثابت
صافیست جام خاطر در دور آصف عهد
الملک قد تباهی من جده و جده
مسندفروز دولت کان شکوه و شوکت
یا رب چه درخور آمد گردش خط هلالی
تا خود چه نقش بازد این صورت خیالی
نومید کی توان بود از لطف لایزالی
تا در به در بگردم قلاش و لاابالی
امن و شراب بی‌غش معشوق و جای خالی
حافظ مکن شکایت تا می خوریم حالی
قم فاسقنی رحیقا اصفی من الزلال
یا رب که جاودان باد این قدر و این معالی
برهان ملک و ملت بونصر بوالمعالی


غزل شمارهٔ ۴۶۰ حافظ

سلیمی منذ حلت بالعراق
الا ای ساروان منزل دوست
خرد در زنده رود انداز و می نوش
ربیع العمر فی مرعی حماکم
بیا ساقی بده رطل گرانم
جوانی باز می‌آرد به یادم
می باقی بده تا مست و خوشدل
درونم خون شد از نادیدن دوست
دموعی بعدکم لا تحقروها
دمی با نیکخواهان متفق باش
بساز ای مطرب خوشخوان خوشگو
عروسی بس خوشی ای دختر رز
مسیحای مجرد را برازد
وصال دوستان روزی ما نیست
الاقی من نواها ما الاقی
الی رکبانکم طال اشتیاقی
به گلبانگ جوانان عراقی
حماک الله یا عهد التلاقی
سقاک الله من کاس دهاق
سماع چنگ و دست افشان ساقی
به یاران برفشانم عمر باقی
الا تعسا لایام الفراق
فکم بحر عمیق من سواقی
غنیمت دان امور اتفاقی
به شعر فارسی صوت عراقی
ولی گه گه سزاوار طلاقی
که با خورشید سازد هم وثاقی
بخوان حافظ غزل‌های فراقی


غزل شمارهٔ ۴۵۹ حافظ

زین خوش رقم که بر گل رخسار می‌کشی
اشک حرم نشین نهانخانه مرا
کاهل روی چو باد صبا را به بوی زلف
هر دم به یاد آن لب میگون و چشم مست
گفتی سر تو بسته فتراک ما شود
با چشم و ابروی تو چه تدبیر دل کنم
بازآ که چشم بد ز رخت دفع می‌کند
حافظ دگر چه می‌طلبی از نعیم دهر
خط بر صحیفه گل و گلزار می‌کشی
زان سوی هفت پرده به بازار می‌کشی
هر دم به قید سلسله در کار می‌کشی
از خلوتم به خانه خمار می‌کشی
سهل است اگر تو زحمت این بار می‌کشی
وه زین کمان که بر من بیمار می‌کشی
ای تازه گل که دامن از این خار می‌کشی
می می‌خوری و طره دلدار می‌کشی


غزل شمارهٔ ۴۵۸ حافظ

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
در مقامی که صدارت به فقیران بخشند
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای
ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است
بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی
کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی
چند و چند از غم ایام جگرخون باشی
هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی


غزل شمارهٔ ۴۵۶ حافظ

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف
گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی
حیف باشد که ز کار همه غافل باشی
گر شب و روز در این قصه مشکل باشی
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی


غزل شمارهٔ ۴۵۵ حافظ

عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی
چه شکرهاست در این شهر که قانع شده‌اند
دوش در خیل غلامان درش می‌رفتم
با دل خون شده چون نافه خوشش باید بود
لمع البرق من الطور و آنست به
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن
تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیرم
چند پوید به هوای تو ز هر سو حافظ
ای پسر جام می‌ام ده که به پیری برسی
شاهبازان طریقت به مقام مگسی
گفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی
هر که مشهور جهان گشت به مشکین نفسی
فلعلی لک آت بشهاب قبس
وه که بس بی‌خبر از غلغل چندین جرسی
حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
جان نهادیم بر آتش ز پی خوش نفسی
یسر الله طریقا بک یا ملتمسی


غزل شمارهٔ ۴۵۱ حافظ

خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست
در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند
ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی
در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسیست
سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج
یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است
نیل مراد بر حسب فکر و همت است
حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی
تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری
گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری
اقرار بندگی کن و اظهار چاکری
تا یک دم از دلم غم دنیا به دربری
آن به کز این گریوه سبکبار بگذری
درویش و امن خاطر و کنج قلندری
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری
کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری


غزل شمارهٔ ۴۴۸ حافظ

ای که در کوی خرابات مقامی داری
ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روز
ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند
خال سرسبز تو خوش دانه عیشیست ولی
بوی جان از لب خندان قدح می‌شنوم
چون به هنگام وفا هیچ ثباتیت نبود
نام نیک ار طلبد از تو غریبی چه شود
بس دعای سحرت مونس جان خواهد بود
جم وقت خودی ار دست به جامی داری
فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری
گر از آن یار سفرکرده پیامی داری
بر کنار چمنش وه که چه دامی داری
بشنو ای خواجه اگر زان که مشامی داری
می‌کنم شکر که بر جور دوامی داری
تویی امروز در این شهر که نامی داری
تو که چون حافظ شبخیز غلامی داری