غزل شمارهٔ ۳۰۰ حافظ

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک
مرا امید وصال تو زنده می‌دارد
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم
بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا
عنان مپیچ که گر می‌زنی به شمشیرم
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند
به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک
لان روحی قد طاب ان یکون فداک
سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک


غزل شمارهٔ ۲۹۵ حافظ

سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
به جلوه گل سوری نگاه می‌کردم
چنان به حسن و جوانی خویشتن مغرور
گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم
زبان کشیده چو تیغی به سرزنش سوسن
یکی چو باده پرستان صراحی اندر دست
نشاط و عیش و جوانی چو گل غنیمت دان
که تا چو بلبل بی‌دل کنم علاج دماغ
که بود در شب تیره به روشنی چو چراغ
که داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ
نهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ
دهان گشاده شقایق چو مردم ایغاغ
یکی چو ساقی مستان به کف گرفته ایاغ
که حافظا نبود بر رسول غیر بلاغ


غزل شمارهٔ ۲۹۲ حافظ

قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع
شراب خانگیم بس می مغانه بیار
خدای را به می‌ام شست و شوی خرقه کنید
ببین که رقص کنان می‌رود به ناله چنگ
به عاشقان نظری کن به شکر این نعمت
به فیض جرعه جام تو تشنه‌ایم ولی
جبین و چهره حافظ خدا جدا مکناد
که نیست با کسم از بهر مال و جاه نزاع
حریف باده رسید ای رفیق توبه وداع
که من نمی‌شنوم بوی خیر از این اوضاع
کسی که رخصه نفرمودی استماع سماع
که من غلام مطیعم تو پادشاه مطاع
نمی‌کنیم دلیری نمی‌دهیم صداع
ز خاک بارگه کبریای شاه شجاع


غزل شمارهٔ ۲۸۹ حافظ

مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی
من همان به که از او نیک نگه دارم دل
بوی شیر از لب همچون شکرش می‌آید
چارده ساله بتی چابک شیرین دارم
از پی آن گل نورسته دل ما یا رب
یار دلدار من ار قلب بدین سان شکند
جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در
لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش
بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش
که بد و نیک ندیده‌ست و ندارد نگهش
گر چه خون می‌چکد از شیوه چشم سیهش
که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش
خود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش
ببرد زود به جانداری خود پادشهش
صدف سینه حافظ بود آرامگهش


غزل شمارهٔ ۲۷۴ حافظ

به دور لاله قدح گیر و بی‌ریا می‌باش
نگویمت که همه ساله می پرستی کن
چو پیر سالک عشقت به می حواله کند
گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی
چو غنچه گر چه فروبستگیست کار جهان
وفا مجوی ز کس ور سخن نمی‌شنوی
مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ
به بوی گل نفسی همدم صبا می‌باش
سه ماه می خور و نه ماه پارسا می‌باش
بنوش و منتظر رحمت خدا می‌باش
بیا و همدم جام جهان نما می‌باش
تو همچو باد بهاری گره گشا می‌باش
به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می‌باش
ولی معاشر رندان پارسا می‌باش


غزل شمارهٔ ۲۶۵ حافظ

برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز
روز اول رفت دینم در سر زلفین تو
ساقیا یک جرعه‌ای زان آب آتشگون که من
از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن
پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب
نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو
در ازل داده‌ست ما را ساقی لعل لبت
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان
در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش
بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز
تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
در میان پختگان عشق او خامم هنوز
می‌زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز
می‌رود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز
اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز
جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز
جان به غم‌هایش سپردم نیست آرامم هنوز
آب حیوان می‌رود هر دم ز اقلامم هنوز


غزل شمارهٔ ۲۶۲ حافظ

حال خونین دلان که گوید باز
شرمش از چشم می پرستان باد
جز فلاطون خم نشین شراب
هر که چون لاله کاسه گردان شد
نگشاید دلم چو غنچه اگر
بس که در پرده چنگ گفت سخن
گرد بیت الحرام خم حافظ
و از فلک خون خم که جوید باز
نرگس مست اگر بروید باز
سر حکمت به ما که گوید باز
زین جفا رخ به خون بشوید باز
ساغری از لبش نبوید باز
ببرش موی تا نموید باز
گر نمیرد به سر بپوید باز


غزل شمارهٔ ۲۶۱ حافظ

درآ که در دل خسته توان درآید باز
بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست
غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت
به پیش آینه دل هر آن چه می‌دارم
بدان مثل که شب آبستن است روز از تو
بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ
بیا که در تن مرده روان درآید باز
که فتح باب وصالت مگر گشاید باز
ز خیل شادی روم رخت زداید باز
بجز خیال جمالت نمی‌نماید باز
ستاره می‌شمرم تا که شب چه زاید باز
به بوی گلبن وصل تو می‌سراید باز


غزل شمارهٔ ۲۶۰ حافظ

ای سرو ناز حسن که خوش می‌روی به ناز
فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل
آن را که بوی عنبر زلف تو آرزوست
پروانه را ز شمع بود سوز دل ولی
صوفی که بی تو توبه ز می کرده بود دوش
از طعنه رقیب نگردد عیار من
دل کز طواف کعبه کویت وقوف یافت
هر دم به خون دیده چه حاجت وضو چو نیست
چون باده باز بر سر خم رفت کف زنان
عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز
ببریده‌اند بر قد سروت قبای ناز
چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز
بی شمع عارض تو دلم را بود گداز
بشکست عهد چون در میخانه دید باز
چون زر اگر برند مرا در دهان گاز
از شوق آن حریم ندارد سر حجاز
بی طاق ابروی تو نماز مرا جواز
حافظ که دوش از لب ساقی شنید راز


غزل شمارهٔ ۲۵۰ حافظ

روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات
سینه گو شعله آتشکده فارس بکش
دولت پیر مغان باد که باقی سهل است
سعی نابرده در این راه به جایی نرسی
روز مرگم نفسی وعده دیدار بده
دوش می‌گفت به مژگان درازت بکشم
حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر
دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر
دیگری گو برو و نام من از یاد ببر
مزد اگر می‌طلبی طاعت استاد ببر
وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر
برو از درگهش این ناله و فریاد ببر