غزل شمارهٔ ۴۴۶ حافظ

صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
دلم که گوهر اسرار حسن و عشق در اوست
در آن شمایل مطبوع هیچ نتوان گفت
نوای بلبلت ای گل کجا پسند افتد
به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد
به سرکشی خود ای سرو جویبار مناز
دم از ممالک خوبی چو آفتاب زدن
قبای حسن فروشی تو را برازد و بس
ز کنج صومعه حافظ مجوی گوهر عشق
به یادگار بمانی که بوی او داری
توان به دست تو دادن گرش نکو داری
جز این قدر که رقیبان تندخو داری
که گوش و هوش به مرغان هرزه گو داری
خود از کدام خم است این که در سبو داری
که گر بدو رسی از شرم سر فروداری
تو را رسد که غلامان ماه رو داری
که همچو گل همه آیین رنگ و بو داری
قدم برون نه اگر میل جست و جو داری


غزل شمارهٔ ۴۳۷ حافظ

ای قصه بهشت ز کویت حکایتی
انفاس عیسی از لب لعلت لطیفه‌ای
هر پاره از دل من و از غصه قصه‌ای
کی عطرسای مجلس روحانیان شدی
در آرزوی خاک در یار سوختیم
ای دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت
بوی دل کباب من آفاق را گرفت
در آتش ار خیال رخش دست می‌دهد
دانی مراد حافظ از این درد و غصه چیست
شرح جمال حور ز رویت روایتی
آب خضر ز نوش لبانت کنایتی
هر سطری از خصال تو و از رحمت آیتی
گل را اگر نه بوی تو کردی رعایتی
یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی
صد مایه داشتی و نکردی کفایتی
این آتش درون بکند هم سرایتی
ساقی بیا که نیست ز دوزخ شکایتی
از تو کرشمه‌ای و ز خسرو عنایتی


غزل شمارهٔ ۴۳۰ حافظ

به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می
ذخیره‌ای بنه از رنگ و بوی فصل بهار
چو گل نقاب برافکند و مرغ زد هوهو
شکوه سلطنت و حسن کی ثباتی داد
خزینه داری میراث خوارگان کفر است
زمانه هیچ نبخشد که بازنستاند
نوشته‌اند بر ایوان جنه الماوی
سخا نماند سخن طی کنم شراب کجاست
بخیل بوی خدا نشنود بیا حافظ
علاج کی کنمت آخرالدواء الکی
که می‌رسند ز پی رهزنان بهمن و دی
منه ز دست پیاله چه می‌کنی هی هی
ز تخت جم سخنی مانده است و افسر کی
به قول مطرب و ساقی به فتوی دف و نی
مجو ز سفله مروت که شیئه لا شی
که هر که عشوه دنیی خرید وای به وی
بده به شادی روح و روان حاتم طی
پیاله گیر و کرم ورز و الضمان علی


غزل شمارهٔ ۴۲۷ حافظ

چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
خرد که قید مجانین عشق می‌فرمود
به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد
من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش
چه نقشه‌ها که برانگیختیم و سود نداشت
بر آتش رخ زیبای او به جای سپند
به مژده جان به صبا داد شمع در نفسی
مرا به دور لب دوست هست پیمانی
حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز
مرا ز حال تو با حال خویش پروا نه
به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه
هزار جان گرامی فدای جانانه
نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه
فسون ما بر او گشته است افسانه
به غیر خال سیاهش که دید به دانه
ز شمع روی تواش چون رسید پروانه
که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه
فتاد در سر حافظ هوای میخانه


غزل شمارهٔ ۴۰۸ حافظ

ای آفتاب آینه دار جمال تو
صحن سرای دیده بشستم ولی چه سود
در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن
مطبوعتر ز نقش تو صورت نبست باز
در چین زلفش ای دل مسکین چگونه‌ای
برخاست بوی گل ز در آشتی درآی
تا آسمان ز حلقه به گوشان ما شود
تا پیش بخت بازروم تهنیت کنان
این نقطه سیاه که آمد مدار نور
در پیش شاه عرض کدامین جفا کنم
حافظ در این کمند سر سرکشان بسیست
مشک سیاه مجمره گردان خال تو
کاین گوشه نیست درخور خیل خیال تو
یا رب مباد تا به قیامت زوال تو
طغرانویس ابروی مشکین مثال تو
کشفته گفت باد صبا شرح حال تو
ای نوبهار ما رخ فرخنده فال تو
کو عشوه‌ای ز ابروی همچون هلال تو
کو مژده‌ای ز مقدم عید وصال تو
عکسیست در حدیقه بینش ز خال تو
شرح نیازمندی خود یا ملال تو
سودای کج مپز که نباشد مجال تو


غزل شمارهٔ ۳۹۵ حافظ

گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن
بفشان عرق ز چهره و اطراف باغ را
ایام گل چو عمر به رفتن شتاب کرد
بگشا به شیوه نرگس پرخواب مست را
بوی بنفشه بشنو و زلف نگار گیر
زان جا که رسم و عادت عاشق‌کشی توست
همچون حباب دیده به روی قدح گشای
حافظ وصال می‌طلبد از ره دعا
یعنی که رخ بپوش و جهانی خراب کن
چون شیشه‌های دیده ما پرگلاب کن
ساقی به دور باده گلگون شتاب کن
و از رشک چشم نرگس رعنا به خواب کن
بنگر به رنگ لاله و عزم شراب کن
با دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن
وین خانه را قیاس اساس از حباب کن
یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن


غزل شمارهٔ ۳۹۰ حافظ

افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
خوش به جای خویشتن بود این نشست خسروی
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت
تا ابد معمور باد این خانه کز خاک درش
شوکت پور پشنگ و تیغ عالمگیر او
خنگ چوگانی چرخت رام شد در زیر زین
جویبار ملک را آب روان شمشیر توست
بعد از این نشکفت اگر با نکهت خلق خوشت
گوشه گیران انتظار جلوه خوش می‌کنند
مشورت با عقل کردم گفت حافظ می بنوش
ای صبا بر ساقی بزم اتابک عرضه دار
مقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن
تا نشیند هر کسی اکنون به جای خویشتن
کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن
هر نفس با بوی رحمان می‌وزد باد یمن
در همه شهنامه‌ها شد داستان انجمن
شهسوارا چون به میدان آمدی گویی بزن
تو درخت عدل بنشان بیخ بدخواهان بکن
خیزد از صحرای ایذج نافه مشک ختن
برشکن طرف کلاه و برقع از رخ برفکن
ساقیا می ده به قول مستشار مؤتمن
تا از آن جام زرافشان جرعه‌ای بخشد به من


غزل شمارهٔ ۳۸۹ حافظ

چو گل هر دم به بویت جامه در تن
تنت را دید گل گویی که در باغ
من از دست غمت مشکل برم جان
به قول دشمنان برگشتی از دوست
تنت در جامه چون در جام باده
ببار ای شمع اشک از چشم خونین
مکن کز سینه‌ام آه جگرسوز
دلم را مشکن و در پا مینداز
چو دل در زلف تو بسته‌ست حافظ
کنم چاک از گریبان تا به دامن
چو مستان جامه را بدرید بر تن
ولی دل را تو آسان بردی از من
نگردد هیچ کس دوست دشمن
دلت در سینه چون در سیم آهن
که شد سوز دلت بر خلق روشن
برآید همچو دود از راه روزن
که دارد در سر زلف تو مسکن
بدین سان کار او در پا میفکن


غزل شمارهٔ ۳۸۰ حافظ

بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم
در پس آینه طوطی صفتم داشته‌اند
من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست
دوستان عیب من بی‌دل حیران مکنید
گر چه با دلق ملمع می گلگون عیب است
خنده و گریه عشاق ز جایی دگر است
حافظم گفت که خاک در میخانه مبوی
که من دلشده این ره نه به خود می‌پویم
آن چه استاد ازل گفت بگو می‌گویم
که از آن دست که او می‌کشدم می‌رویم
گوهری دارم و صاحب نظری می‌جویم
مکنم عیب کز او رنگ ریا می‌شویم
می‌سرایم به شب و وقت سحر می‌مویم
گو مکن عیب که من مشک ختن می‌بویم


غزل شمارهٔ ۳۷۹ حافظ

سرم خوش است و به بانگ بلند می‌گویم
عبوس زهد به وجه خمار ننشیند
شدم فسانه به سرگشتگی و ابروی دوست
گرم نه پیر مغان در به روی بگشاید
مکن در این چمنم سرزنش به خودرویی
تو خانقاه و خرابات در میانه مبین
غبار راه طلب کیمیای بهروزیست
ز شوق نرگس مست بلندبالایی
بیار می که به فتوی حافظ از دل پاک
که من نسیم حیات از پیاله می‌جویم
مرید خرقه دردی کشان خوش خویم
کشید در خم چوگان خویش چون گویم
کدام در بزنم چاره از کجا جویم
چنان که پرورشم می‌دهند می‌رویم
خدا گواه که هر جا که هست با اویم
غلام دولت آن خاک عنبرین بویم
چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم
غبار زرق به فیض قدح فروشویم