غزل شمارهٔ ۲۴۱ حافظ

معاشران ز حریف شبانه یاد آرید
به وقت سرخوشی از آه و ناله عشاق
چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی
چو در میان مراد آورید دست امید
سمند دولت اگر چند سرکشیده رود
نمی‌خورید زمانی غم وفاداران
به وجه مرحمت ای ساکنان صدر جلال
حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید
به صوت و نغمه چنگ و چغانه یاد آرید
ز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید
ز عهد صحبت ما در میانه یاد آرید
ز همرهان به سر تازیانه یاد آرید
ز بی‌وفایی دور زمانه یاد آرید
ز روی حافظ و این آستانه یاد آرید


غزل شمارهٔ ۲۴۰ حافظ

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید
شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه‌ام
قحط جود است آبروی خود نمی‌باید فروخت
گوییا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش
با لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغ
دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک
این لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفت
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق
تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد
وجه می می‌خواهم و مطرب که می‌گوید رسید
بار عشق و مفلسی صعب است می‌باید کشید
باده و گل از بهای خرقه می‌باید خرید
من همی‌کردم دعا و صبح صادق می‌دمید
از کریمی گوییا در گوشه‌ای بویی شنید
جامه‌ای در نیک نامی نیز می‌باید درید
وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید
گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید
این قدر دانم که از شعر ترش خون می‌چکید


غزل شمارهٔ ۲۳۹ حافظ

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست
ز میوه‌های بهشتی چه ذوق دریابد
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز
چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد
من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت
بهار می‌گذرد دادگسترا دریاب
وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید
هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید
به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید
که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید
که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید
که پیر باده فروشش به جرعه‌ای نخرید
که رفت موسم و حافظ هنوز می‌نچشید


غزل شمارهٔ ۲۳۰ حافظ

اگر به باده مشکین دلم کشد شاید
جهانیان همه گر منع من کنند از عشق
طمع ز فیض کرامت مبر که خلق کریم
مقیم حلقه ذکر است دل بدان امید
تو را که حسن خداداده هست و حجله بخت
چمن خوش است و هوا دلکش است و می بی‌غش
جمیله‌ایست عروس جهان ولی هش دار
به لابه گفتمش ای ماه رخ چه باشد اگر
به خنده گفت که حافظ خدای را مپسند
که بوی خیر ز زهد ریا نمی‌آید
من آن کنم که خداوندگار فرماید
گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید
که حلقه‌ای ز سر زلف یار بگشاید
چه حاجت است که مشاطه‌ات بیاراید
کنون بجز دل خوش هیچ در نمی‌باید
که این مخدره در عقد کس نمی‌آید
به یک شکر ز تو دلخسته‌ای بیاساید
که بوسه تو رخ ماه را بیالاید


غزل شمارهٔ ۲۲۵ حافظ

ساقی حدیث سرو و گل و لاله می‌رود
می ده که نوعروس چمن حد حسن یافت
شکرشکن شوند همه طوطیان هند
طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر
آن چشم جادوانه عابدفریب بین
از ره مرو به عشوه دنیا که این عجوز
باد بهار می‌وزد از گلستان شاه
حافظ ز شوق مجلس سلطان غیاث دین
وین بحث با ثلاثه غساله می‌رود
کار این زمان ز صنعت دلاله می‌رود
زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود
کاین طفل یک شبه ره یک ساله می‌رود
کش کاروان سحر ز دنباله می‌رود
مکاره می‌نشیند و محتاله می‌رود
و از ژاله باده در قدح لاله می‌رود
غافل مشو که کار تو از ناله می‌رود


غزل شمارهٔ ۲۲۴ حافظ

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی
سواد دیده غمدیده‌ام به اشک مشوی
ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار
دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
من گدا هوس سروقامتی دارم
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم
به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید
بیار باده و اول به دست حافظ ده
به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود
ولی چگونه مگس از پی شکر نرود
که نقش خال توام هرگز از نظر نرود
چرا که بی سر زلف توام به سر نرود
که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود
که آبروی شریعت بدین قدر نرود
که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود
وفای عهد من از خاطرت به درنرود
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
چو باشه در پی هر صید مختصر نرود
به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود


غزل شمارهٔ ۲۰۱ حافظ

شراب بی‌غش و ساقی خوش دو دام رهند
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه
جفا نه پیشه درویشیست و راهروی
مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم
به هوش باش که هنگام باد استغنا
مکن که کوکبه دلبری شکسته شود
غلام همت دردی کشان یک رنگم
قدم منه به خرابات جز به شرط ادب
جناب عشق بلند است همتی حافظ
که زیرکان جهان از کمندشان نرهند
هزار شکر که یاران شهر بی‌گنهند
بیار باده که این سالکان نه مرد رهند
شهان بی کمر و خسروان بی کلهند
هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند
چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند
نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند
که سالکان درش محرمان پادشهند
که عاشقان ره بی‌همتان به خود ندهند


غزل شمارهٔ ۲۰۰ حافظ

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
ما از برون در شده مغرور صد فریب
تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز
صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند
عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند
باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند
مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند
تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند
این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند
خوبان در این معامله تقصیر می‌کنند
قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند
کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند
چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند


غزل شمارهٔ ۱۹۵ حافظ

غلام نرگس مست تو تاجدارانند
تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز
ز زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر
گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین
نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو
نه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بس
تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من
بیا به میکده و چهره ارغوانی کن
خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد
خراب باده لعل تو هوشیارانند
و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند
که از یمین و یسارت چه سوگوارانند
که از تطاول زلفت چه بی‌قرارانند
که مستحق کرامت گناهکارانند
که عندلیب تو از هر طرف هزارانند
پیاده می‌روم و همرهان سوارانند
مرو به صومعه کان جا سیاه کارانند
که بستگان کمند تو رستگارانند


غزل شمارهٔ ۱۸۶ حافظ

گر می فروش حاجت رندان روا کند
ساقی به جام عدل بده باده تا گدا
حقا کز این غمان برسد مژده امان
گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم
در کارخانه‌ای که ره عقل و فضل نیست
مطرب بساز پرده که کس بی اجل نمرد
ما را که درد عشق و بلای خمار کشت
جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت
ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند
غیرت نیاورد که جهان پربلا کند
گر سالکی به عهد امانت وفا کند
نسبت مکن به غیر که این‌ها خدا کند
فهم ضعیف رای فضولی چرا کند
وان کو نه این ترانه سراید خطا کند
یا وصل دوست یا می صافی دوا کند
عیسی دمی کجاست که احیای ما کند