غزل شمارهٔ ۲۹۲ حافظ

قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع
شراب خانگیم بس می مغانه بیار
خدای را به می‌ام شست و شوی خرقه کنید
ببین که رقص کنان می‌رود به ناله چنگ
به عاشقان نظری کن به شکر این نعمت
به فیض جرعه جام تو تشنه‌ایم ولی
جبین و چهره حافظ خدا جدا مکناد
که نیست با کسم از بهر مال و جاه نزاع
حریف باده رسید ای رفیق توبه وداع
که من نمی‌شنوم بوی خیر از این اوضاع
کسی که رخصه نفرمودی استماع سماع
که من غلام مطیعم تو پادشاه مطاع
نمی‌کنیم دلیری نمی‌دهیم صداع
ز خاک بارگه کبریای شاه شجاع


غزل شمارهٔ ۲۷۶ حافظ

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام
نازها زان نرگس مستانه‌اش باید کشید
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش


غزل شمارهٔ ۲۷۵ حافظ

صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش
طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه
زهد گران که شاهد و ساقی نمی‌خرند
راهم شراب لعل زد ای میر عاشقان
یا رب به وقت گل گنه بنده عفو کن
ای آن که ره به مشرب مقصود برده‌ای
شکرانه را که چشم تو روی بتان ندید
ساقی چو شاه نوش کند باده صبوح
وین زهد خشک را به می خوشگوار بخش
تسبیح و طیلسان به می و میگسار بخش
در حلقه چمن به نسیم بهار بخش
خون مرا به چاه زنخدان یار بخش
وین ماجرا به سرو لب جویبار بخش
زین بحر قطره‌ای به من خاکسار بخش
ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش
گو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش


غزل شمارهٔ ۲۷۲ حافظ

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش
زان باده که در میکده عشق فروشند
در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک
دلدار که گفتا به توام دل نگران است
خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش
تا بر دلش از غصه غباری ننشیند
حافظ که هوس می‌کندش جام جهان بین
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش
گو می‌رسم اینک به سلامت نگران باش
ای درج محبت به همان مهر و نشان باش
ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش
گو در نظر آصف جمشید مکان باش


غزل شمارهٔ ۲۶۳ حافظ

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی
ز کوی میکده برگشته‌ام ز راه خطا
بیار زان می گلرنگ مشک بو جامی
اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن
به نیم شب اگرت آفتاب می‌باید
مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند
ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلت
خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
که گفته‌اند نکویی کن و در آب انداز
مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز
شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز
نظر بر این دل سرگشته خراب انداز
ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز
مرا به میکده بر در خم شراب انداز
به سوی دیو محن ناوک شهاب انداز


غزل شمارهٔ ۲۶۰ حافظ

ای سرو ناز حسن که خوش می‌روی به ناز
فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل
آن را که بوی عنبر زلف تو آرزوست
پروانه را ز شمع بود سوز دل ولی
صوفی که بی تو توبه ز می کرده بود دوش
از طعنه رقیب نگردد عیار من
دل کز طواف کعبه کویت وقوف یافت
هر دم به خون دیده چه حاجت وضو چو نیست
چون باده باز بر سر خم رفت کف زنان
عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز
ببریده‌اند بر قد سروت قبای ناز
چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز
بی شمع عارض تو دلم را بود گداز
بشکست عهد چون در میخانه دید باز
چون زر اگر برند مرا در دهان گاز
از شوق آن حریم ندارد سر حجاز
بی طاق ابروی تو نماز مرا جواز
حافظ که دوش از لب ساقی شنید راز


غزل شمارهٔ ۲۵۷ حافظ

روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر
در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ
ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرش
چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک
در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص
صوف برکش ز سر و باده صافی درکش
دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش
میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش
رفته گیر از برم وز آتش و آب دل و چشم
حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را
پیش شمع آتش پروا نه به جان گو درگیر
بر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر
در غمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر
آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر
ور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گیر
سیم درباز و به زر سیمبری در بر گیر
بخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر
بر لب جوی طرب جوی و به کف ساغر گیر
گونه‌ام زرد و لبم خشک و کنارم تر گیر
که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر


غزل شمارهٔ ۲۵۴ حافظ

دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور
ای گلبشکر آن که تویی پادشاه حسن
از دست غیبت تو شکایت نمی‌کنم
گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد
زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار
می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی
حافظ شکایت از غم هجران چه می‌کنی
گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور
با بلبلان بی‌دل شیدا مکن غرور
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور
ما را غم نگار بود مایه سرور
ما را شرابخانه قصور است و یار حور
گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور


غزل شمارهٔ ۲۴۶ حافظ

عید است و آخر گل و یاران در انتظار
دل برگرفته بودم از ایام گل ولی
دل در جهان مبند و به مستی سؤال کن
جز نقد جان به دست ندارم شراب کو
خوش دولتیست خرم و خوش خسروی کریم
می خور به شعر بنده که زیبی دگر دهد
گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست
زان جا که پرده پوشی عفو کریم توست
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
حافظ چو رفت روزه و گل نیز می‌رود
ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار
کاری بکرد همت پاکان روزه دار
از فیض جام و قصه جمشید کامگار
کان نیز بر کرشمه ساقی کنم نثار
یا رب ز چشم زخم زمانش نگاه دار
جام مرصع تو بدین در شاهوار
از می کنند روزه گشا طالبان یار
بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار
تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار
ناچار باده نوش که از دست رفت کار


غزل شمارهٔ ۲۴۳ حافظ

بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید
ای شاه حسن چشم به حال گدا فکن
خوش می‌کنم به باده مشکین مشام جان
سر خدا که عارف سالک به کس نگفت
یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان
اینش سزا نبود دل حق گزار من
محروم اگر شدم ز سر کوی او چه شد
ساقی بیا که عشق ندا می‌کند بلند
ما باده زیر خرقه نه امروز می‌خوریم
ما می به بانگ چنگ نه امروز می‌کشیم
پند حکیم محض صواب است و عین خیر
حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس
از یار آشنا سخن آشنا شنید
کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید
کز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید
در حیرتم که باده فروش از کجا شنید
دل شرح آن دهد که چه گفت و چه‌ها شنید
کز غمگسار خود سخن ناسزا شنید
از گلشن زمانه که بوی وفا شنید
کان کس که گفت قصه ما هم ز ما شنید
صد بار پیر میکده این ماجرا شنید
بس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنید
فرخنده آن کسی که به سمع رضا شنید
دربند آن مباش که نشنید یا شنید