غزل شمارهٔ ۳۵۰ حافظ

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
سخن درست بگویم نمی‌توانم دید
چو غنچه با لب خندان به یاد مجلس شاه
به دور لاله دماغ مرا علاج کنید
ز روی دوست مرا چون گل مراد شکفت
گدای میکده‌ام لیک وقت مستی بین
مرا که نیست ره و رسم لقمه پرهیزی
به تخت گل بنشانم بتی چو سلطانی
ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ
بهار توبه شکن می‌رسد چه چاره کنم
که می خورند حریفان و من نظاره کنم
پیاله گیرم و از شوق جامه پاره کنم
گر از میانه بزم طرب کناره کنم
حواله سر دشمن به سنگ خاره کنم
که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم
چرا ملامت رند شرابخواره کنم
ز سنبل و سمنش ساز طوق و یاره کنم
به بانگ بربط و نی رازش آشکاره کنم


غزل شمارهٔ ۳۴۸ حافظ

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
از دل تنگ گنهکار برآرم آهی
مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست
بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاه
خورده‌ام تیر فلک باده بده تا سرمست
جرعه جام بر این تخت روان افشانم
حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا
و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم
کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
می‌کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم
تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم
عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم
غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم


غزل شمارهٔ ۳۴۱ حافظ

گر من از سرزنش مدعیان اندیشم
زهد رندان نوآموخته راهی بدهیست
شاه شوریده سران خوان من بی‌سامان را
بر جبین نقش کن از خون دل من خالی
اعتقادی بنما و بگذر بهر خدا
شعر خونبار من ای باد بدان یار رسان
من اگر باده خورم ور نه چه کارم با کس
شیوه مستی و رندی نرود از پیشم
من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم
زان که در کم خردی از همه عالم بیشم
تا بدانند که قربان تو کافرکیشم
تا در این خرقه ندانی که چه نادرویشم
که ز مژگان سیه بر رگ جان زد نیشم
حافظ راز خود و عارف وقت خویشم


غزل شمارهٔ ۳۲۵ حافظ

گر دست دهد خاک کف پای نگارم
بر بوی کنار تو شدم غرق و امید است
پروانه او گر رسدم در طلب جان
امروز مکش سر ز وفای من و اندیش
زلفین سیاه تو به دلداری عشاق
ای باد از آن باده نسیمی به من آور
گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری
دامن مفشان از من خاکی که پس از من
حافظ لب لعلش چو مرا جان عزیز است
بر لوح بصر خط غباری بنگارم
از موج سرشکم که رساند به کنارم
چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم
زان شب که من از غم به دعا دست برآرم
دادند قراری و ببردند قرارم
کان بوی شفابخش بود دفع خمارم
من نقد روان در دمش از دیده شمارم
زین در نتواند که برد باد غبارم
عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم


غزل شمارهٔ ۳۲۲ حافظ

خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم
اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم
امید در شب زلفت به روز عمر نبستم
به شوق چشمه نوشت چه قطره‌ها که فشاندم
ز غمزه بر دل ریشم چه تیر ها که گشادی
ز کوی یار بیار ای نسیم صبح غباری
گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه
چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی
به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ
به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم
به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم
طمع به دور دهانت ز کام دل ببریدم
ز لعل باده فروشت چه عشوه‌ها که خریدم
ز غصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم
که بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم
که من چو آهوی وحشی ز آدمی برمیدم
که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم
که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم


غزل شمارهٔ ۳۱۵ حافظ

به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
چو ذره گر چه حقیرم ببین به دولت عشق
بیار باده که عمریست تا من از سر امن
اگر ز مردم هشیاری ای نصیحتگو
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت
بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
که در هوای رخت چون به مهر پیوستم
به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم
سخن به خاک میفکن چرا که من مستم
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم


غزل شمارهٔ ۳۱۲ حافظ

بشری اذ السلامه حلت بذی سلم
آن خوش خبر کجاست که این فتح مژده داد
از بازگشت شاه در این طرفه منزل است
پیمان شکن هرآینه گردد شکسته حال
می‌جست از سحاب امل رحمتی ولی
در نیل غم فتاد سپهرش به طنز گفت
ساقی چو یار مه رخ و از اهل راز بود
لله حمد معترف غایه النعم
تا جان فشانمش چو زر و سیم در قدم
آهنگ خصم او به سراپرده عدم
ان العهود عند ملیک النهی ذمم
جز دیده‌اش معاینه بیرون نداد نم
ان قد ندمت و ما ینفع الندم
حافظ بخورد باده و شیخ و فقیه هم


غزل شمارهٔ ۳۰۹ حافظ

عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
ساقی شکردهان و مطرب شیرین سخن
شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی
بزمگاهی دل نشان چون قصر فردوس برین
صف نشینان نیکخواه و پیشکاران باادب
باده گلرنگ تلخ تیز خوش خوار سبک
غمزه ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ
نکته دانی بذله گو چون حافظ شیرین سخن
هر که این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباه
مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام
همنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام
دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام
گلشنی پیرامنش چون روضه دارالسلام
دوستداران صاحب اسرار و حریفان دوستکام
نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام
زلف جانان از برای صید دل گسترده دام
بخشش آموزی جهان افروز چون حاجی قوام
وان که این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام


غزل شمارهٔ ۲۹۶ حافظ

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید من
از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد
ابروی دوست کی شود دست کش خیال من
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل
من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک
بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل
صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می‌خورد
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق
گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف
گر چه سخن همی‌برد قصه من به هر طرف
وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف
کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف
یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف
مغبچه‌ای ز هر طرف می‌زندم به چنگ و دف
مست ریاست محتسب باده بده و لا تخف
پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف


غزل شمارهٔ ۲۹۵ حافظ

سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
به جلوه گل سوری نگاه می‌کردم
چنان به حسن و جوانی خویشتن مغرور
گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم
زبان کشیده چو تیغی به سرزنش سوسن
یکی چو باده پرستان صراحی اندر دست
نشاط و عیش و جوانی چو گل غنیمت دان
که تا چو بلبل بی‌دل کنم علاج دماغ
که بود در شب تیره به روشنی چو چراغ
که داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ
نهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ
دهان گشاده شقایق چو مردم ایغاغ
یکی چو ساقی مستان به کف گرفته ایاغ
که حافظا نبود بر رسول غیر بلاغ