غزل شمارهٔ ۴۱۳ حافظ

خط عذار یار که بگرفت ماه از او
ابروی دوست گوشه محراب دولت است
ای جرعه نوش مجلس جم سینه پاک دار
کردار اهل صومعه‌ام کرد می پرست
سلطان غم هر آن چه تواند بگو بکن
ساقی چراغ می به ره آفتاب دار
آبی به روزنامه اعمال ما فشان
حافظ که ساز مطرب عشاق ساز کرد
آیا در این خیال که دارد گدای شهر
خوش حلقه‌ایست لیک به در نیست راه از او
آن جا بمال چهره و حاجت بخواه از او
کآیینه‌ایست جام جهان بین که آه از او
این دود بین که نامه من شد سیاه از او
من برده‌ام به باده فروشان پناه از او
گو برفروز مشعله صبحگاه از او
باشد توان سترد حروف گناه از او
خالی مباد عرصه این بزمگاه از او
روزی بود که یاد کند پادشاه از او


غزل شمارهٔ ۴۰۶ حافظ

گفتا برون شدی به تماشای ماه نو
عمریست تا دلت ز اسیران زلف ماست
مفروش عطر عقل به هندوی زلف ما
تخم وفا و مهر در این کهنه کشته زار
ساقی بیار باده که رمزی بگویمت
شکل هلال هر سر مه می‌دهد نشان
حافظ جناب پیر مغان مامن وفاست
از ماه ابروان منت شرم باد رو
غافل ز حفظ جانب یاران خود مشو
کان جا هزار نافه مشکین به نیم جو
آن گه عیان شود که بود موسم درو
از سر اختران کهن سیر و ماه نو
از افسر سیامک و ترک کلاه زو
درس حدیث عشق بر او خوان و ز او شنو


غزل شمارهٔ ۴۰۵ حافظ

به جان پیر خرابات و حق صحبت او
بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است
چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد
بر آستانه میخانه گر سری بینی
بیا که دوش به مستی سروش عالم غیب
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
نمی‌کند دل من میل زهد و توبه ولی
مدام خرقه حافظ به باده در گرو است
که نیست در سر من جز هوای خدمت او
بیار باده که مستظهرم به همت او
که زد به خرمن ما آتش محبت او
مزن به پای که معلوم نیست نیت او
نوید داد که عام است فیض رحمت او
که نیست معصیت و زهد بی مشیت او
به نام خواجه بکوشیم و فر دولت او
مگر ز خاک خرابات بود فطرت او


غزل شمارهٔ ۳۹۶ حافظ

صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
روزی که چرخ از گل ما کوزه‌ها کند
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
کار صواب باده پرستیست حافظا
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن
زنهار کاسه سر ما پرشراب کن
با ما به جام باده صافی خطاب کن
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن


غزل شمارهٔ ۳۹۵ حافظ

گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن
بفشان عرق ز چهره و اطراف باغ را
ایام گل چو عمر به رفتن شتاب کرد
بگشا به شیوه نرگس پرخواب مست را
بوی بنفشه بشنو و زلف نگار گیر
زان جا که رسم و عادت عاشق‌کشی توست
همچون حباب دیده به روی قدح گشای
حافظ وصال می‌طلبد از ره دعا
یعنی که رخ بپوش و جهانی خراب کن
چون شیشه‌های دیده ما پرگلاب کن
ساقی به دور باده گلگون شتاب کن
و از رشک چشم نرگس رعنا به خواب کن
بنگر به رنگ لاله و عزم شراب کن
با دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن
وین خانه را قیاس اساس از حباب کن
یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن


غزل شمارهٔ ۳۹۱ حافظ

خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
غم دل چند توان خورد که ایام نماند
مرغ کم حوصله را گو غم خود خور که بر او
باده خور غم مخور و پند مقلد منیوش
دست رنج تو همان به که شود صرف به کام
پیر میخانه همی‌خواند معمایی دوش
بردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل
تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن
گو نه دل باش و نه ایام چه خواهد بودن
رحم آن کس که نهد دام چه خواهد بودن
اعتبار سخن عام چه خواهد بودن
دانی آخر که به ناکام چه خواهد بودن
از خط جام که فرجام چه خواهد بودن
تا جزای من بدنام چه خواهد بودن


غزل شمارهٔ ۳۸۹ حافظ

چو گل هر دم به بویت جامه در تن
تنت را دید گل گویی که در باغ
من از دست غمت مشکل برم جان
به قول دشمنان برگشتی از دوست
تنت در جامه چون در جام باده
ببار ای شمع اشک از چشم خونین
مکن کز سینه‌ام آه جگرسوز
دلم را مشکن و در پا مینداز
چو دل در زلف تو بسته‌ست حافظ
کنم چاک از گریبان تا به دامن
چو مستان جامه را بدرید بر تن
ولی دل را تو آسان بردی از من
نگردد هیچ کس دوست دشمن
دلت در سینه چون در سیم آهن
که شد سوز دلت بر خلق روشن
برآید همچو دود از راه روزن
که دارد در سر زلف تو مسکن
بدین سان کار او در پا میفکن


غزل شمارهٔ ۳۸۸ حافظ

بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن
رسید باد صبا غنچه در هواداری
طریق صدق بیاموز از آب صافی دل
ز دستبرد صبا گرد گل کلاله نگر
عروس غنچه رسید از حرم به طالع سعد
صفیر بلبل شوریده و نفیر هزار
حدیث صحبت خوبان و جام باده بگو
به شادی رخ گل بیخ غم ز دل برکن
ز خود برون شد و بر خود درید پیراهن
به راستی طلب آزادگی ز سرو چمن
شکنج گیسوی سنبل ببین به روی سمن
به عینه دل و دین می‌برد به وجه حسن
برای وصل گل آمد برون ز بیت حزن
به قول حافظ و فتوی پیر صاحب فن


غزل شمارهٔ ۳۷۵ حافظ

صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم
نذر و فتوح صومعه در وجه می‌نهیم
فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند
بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیان
عشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمان
سر خدا که در تتق غیب منزویست
کو جلوه‌ای ز ابروی او تا چو ماه نو
حافظ نه حد ماست چنین لاف‌ها زدن
وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم
دلق ریا به آب خرابات برکشیم
غلمان ز روضه حور ز جنت به درکشیم
غارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم
روزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم
مستانه‌اش نقاب ز رخسار برکشیم
گوی سپهر در خم چوگان زر کشیم
پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم


غزل شمارهٔ ۳۶۴ حافظ

ما بی غمان مست دل از دست داده‌ایم
بر ما بسی کمان ملامت کشیده‌اند
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده‌ای
پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد
کار از تو می‌رود مددی ای دلیل راه
چون لاله می مبین و قدح در میان کار
گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
همراز عشق و همنفس جام باده‌ایم
تا کار خود ز ابروی جانان گشاده‌ایم
ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم
گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‌ایم
کانصاف می‌دهیم و ز راه اوفتاده‌ایم
این داغ بین که بر دل خونین نهاده‌ایم
نقش غلط مبین که همان لوح ساده‌ایم